علمی وآموزشی


مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

درس زندگی

درس زندگی

       روزی دانشجویی با یکی از استادان خود که به مهربانی و خوش خلقی مشهور بود، در محوطه دانشگاه در حال قدم زدن و گفتگو بودند، چشمشان به یک جفت کفش کهنه  و نیمه پاره افتاد.پسر جوان گفت به نظر می رسد این کفش ها متعلق به کارگری باشد که در محوطه بیرونی دانشگاه کار می کند.او در ادامه به استادش گفت : بیایید یک کار جالب بکنیم ، کفش های این کارگر را برداریم و در حالی که پشت درخت پنهان شده ایم به سردرگمی او بخندیم. 

بقیه در ادامه مطلب...

استاد خطاب به شاگردش گفت: هیچگاه نباید به بهای سرگرمی فقیری را اذیت کرد ، اما تو خانواده ی ثروتمندی داری، می توانی کاری کنی که بیشتر از اذیت کردن این کارگر لذت ببری. دو سکه را در داخل کفش های کارگر بینداز ، سپس ما پشت درخت پنهان می شویم و منتظر می شویم که چه می شود.

کارگر بینوا بازگشت. کت مندرس خود را از روی شاخه درخت برداشت و پوشید و پای ترک خورده خود را داخل یکی از کفش ها کرد.او متوجه جسم سختی در کفش خود شد و کفش خود را بازرسی کرد و سکه را یافت. با تعجب به این سو و آن سو نگاه کرد. سکه را در جیب خود گذاشت. هنگامی که پای دیگر خود را درون کفش گذاشت باز هم متوجه شد که سکه ای درون آن است. بلافاصله زانو زد و دست های خود را به طرف آسمان بلند کرد و با فریادی بلند خدا را صدا زد و رحمت او را سپاس گفت.

او به خدا گفت: ] خدایا[ تو می دانستی که همسرم در بستر بیماری است و فرزندانم گرسنه هستند. تو کاری کردی که دستانی ناشناس دست خسته و ناامید مرا بگیرند.

دانشجو که به شدت تحت تاثیر قرار گرفته بود ، با چشمانی اشک آلود به استاد خود گفت: شما درس مهمی به من دادید و آن اینکه بخشیدن و اعطا کردن همیشه بهتر از گرفتن است.